معرفي و نقد كتاب «بنيادهاي هويت ملي ايراني» / مسعود اويسي
مقدمه
كتاب «بنيادهاي هويت ملي ايراني؛ چارچوب نظري هويت ملي شهروندمحور» اثر دكتر حميد احمدي، استاد علوم سياسي دانشگاه تهران در تابستان سال 1388 توسط پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري به چاپ رسيده است. اين كتاب مشتمل بر 468 صفحه بوده و در هزار نسخه منتشر شده است. كتاب در قطع وزيري بوده و از طراحي مناسب جلد و تنظيم مناسب صفحات بهرهمند است.
موضوع كتاب نيز موضوع بسيار مهمي است. موضوع هويت به طور عام و هويت ملي به صورت خاص، از جمله بحثهاي مطرح در علوم اجتماعي سالهاي پاياني قرن بيستم و دهه نخست قرن بيست و يكم است. چند مسئله هم در پررنگ شدن توجه به هويت نقش داشته كه از جمله آنها ميتوان به پيدايش جنبشهاي اجتماعي در غرب، آغاز فرايند دموكراسي در اروپاي شرقي و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي اشاره كرد.
البته در كنار تحولات اجتماعي و سياسي در جهان، برخي مباحث علمي مانند مكتب پستمدرنيسم و همچنين پيدايش نظريات جديد در خصوص ملت، مليت و دولت به گسترش اين مسئله كمك نمود. در عرصه داخلي نيز بحث هويت حدود يك دهه است كه به دغدغه مسئولان فرهنگي و سياستگذاران كشور و نيز انديشمندان علوم اجتماعي تبديل شده است. بايد به اين نكته توجه داشت كه اصولا رخداد انقلاب اسلامي سال 1357 در ايران با صبغه پررنگ فرهنگي و مذهبي سبب شد تا مسائل هويتي در كشور اهميت خاصي يابد.
مطالب كتاب «بنيادهاي هويت ملي ايراني» بر اين فرضيه اساسي مبتني است كه رهيافتها و ديدگاههاي گوناگون سنتي و مدرن به هويت ملي ايراني دچار مشكلات هستيشناسي، معرفتشناسي و روششناسي است و تنها رهيافت مبتني بر درك پوياييها و ويژگيهاي خاص تاريخي جامعه ايراني و به عبارتي ديدگاه متناسب با جامعهشناسي تاريخي ايران قادر به تبيين و معرفي بنيادهاي سازنده هويت ملي ايراني و درك واقعيتهاي ايران به عنوان يك جامعه سياسي-فرهنگي و تاريخي است.
همچنين بايد توجه داشت كه پژوهش صورت گرفته بر اساس الگوي معرفتشناسي «برنامه پژوهشي ايمره لاكاتوش» در ارتباط با ماهيت تحول علم براي تبيين بنيادهاي هويت ملي ايراني و چگونگي تحول و بازسازي آن به عنوان يك عنصر پوياي زماني انجام شده است.
شرحي از فصول كتاب
كتاب «بنيادهاي هويت ملي ايراني» در سه بخش و يازده فصل تنظيم شده است. بخش نخست با عنوان «هويت و مليت؛ روششناسي، مفاهيم و نظريهها» به نوعي مشتمل بر مباحث تئوريك كتاب است و سعي نويسنده در اين قسمت، ارائه مختصري از مباحث نظري مرتبط با هويت بوده است. بخش دوم كتاب با عنوان «ديدگاههاي گوناگون درباره هويت ملي در ايران» به صورت خاص به بحث درباره هويت ايراني و مطالب موجود در اين خصوص اختصاص دارد. در انتهاي همين بخش است كه نويسنده به ارائه مطلب مورد نظرش پرداخته و انديشه مورد نظرش در اين خصوص را شرح و بسط داده است؛ و در نهايت بخش سوم كتاب با عنوان «چالشهاي فراروي هويت ملي ايراني و راه بازسازي آن»، قسمت عملياتي و كاربردي كتاب است كه در آن، مولف به برخي مسائل در خصوص هويت ملي ايراني و راه تقويت آن اشاره دارد. در ادامه شرح كوتاهي از مطالب هر بخش و فصول مربوط به آن ارائه خواهد شد.
بخش نخست كتاب به مسائل مفهومي و نظري پيرامون هويت، مليت و تطبيق اين مفاهيم و چارچوبهاي نظري با ايران و مسئله هويت و مليت در ايران اختصاص دارد. اين بخش به چهار فصل تقسيم شده است. فصل نخست با عنوان «مشكل روش در مطالعات علوم اجتماعي در ايران» به بررسي مشكلات معرفتشناسي و روششناسي در مطالعات علوم اجتماعي ايراني اختصاص دارد. در اين فصل ضمن اشاره به حوزه مشكلات برآمده از كاربرد غيرتاريخي بحثهاي نظري در مطالعات حوزه علوم اجتماعي در ايران به طور عام و بحثهاي مربوط به هويت و مليت ايراني به صورت خاص، بر ضرورت به كارگيري روششناسي و معرفتشناسي «جامعهشناسي تاريخي» يعني در نظر گرفتن اهميت زمان و مكان مورد مطالعه و ويژگيهاي خاص تاريخي آن از يك سو و ارائه چارچوبهاي نظري مناسب برآمده از اين ويژگيها از سوي ديگر تاكيد شده است. ويژگيهاي اصلي معرفتشناسي و روششناسي جامعهشناسي تاريخي، به ويژه با توجه به مفهوم تاريخ، جايگاه جامعهشناسي تاريخي در علوم اجتماعي و به ويژه نمونههاي آن در آثار نظريهپردازان معاصر و نمونههاي مطالعات ايراني متكي بر اين روش نيز از جمله مباحث اين فصل است.
در اين فصل ابتدا به صورت گذرا به مشكل روش در مطالعات علوم اجتماعي ايران اشاره شده است. در اين بحث به وارداتي بودن روشهاي بكارگرفته شده در مطالعه جامعه ايراني اشاره شده و ذكر شده است كه شايد يكي از مهمترين دلايل ناكارآمدي برخي تحقيقات در حوزه علوم اجتماعي، روش علمي نامناسب با جامعه ايراني به كار رفته در آن تحقيق باشد.
در ادامه بيشتر مطالب فصل به توضيح جامعهشناسي تاريخي اختصاص دارد. در اين قسمت مولف سعي دارد تا دفاع كاملي از روش علمي مورد نظرش كه اين پژوهش بر آن مبتني است، ارائه كرده و به توضيح جنبههاي گوناگون آن بپردازد. در اين بحث نيز با مفروض گرفتن آشنايي خوانندگان با مباحث جامعهشناسي به صورت عام به توضيح وجه تاريخي آن پرداخته شده است و تاريخ در سه مفهوم رويدادها، كارگزاران و نقش زمان و مكان مورد اشاره قرار گرفته است (صص 31-32).
فصل دوم اين بخش با عنوان «هويت؛ نظريهها، انواع و سطوح آن» به ارائه خلاصهاي از نظريات موجود در خصوص هويت و مباحث مفهومي و نظري دراينباره اختصاص دارد. در اين فصل مفاهيم و نظريههاي هويت به طور عام و بحث هويت در رشتههاي گوناگون علوم اجتماعي، گونهبندي هويتها از سطح هويت شخصي گرفته تا هويت ملي، به بحث گذاشته شده است. همچنين ديدگاههاي نوين به بحث هويت به خصوص نظريات پستمدرنيستها در اين موضوع مورد بررسي و نقد قرار گرفته است.
در اين فصل در تعريف هويت به تعريف بخشي پرداخته شده و هويت در روانشناسي، هويت در جامعهشناسي، هويت در روانشناسي اجتماعي و هويت در علوم سياسي تعريف شده است. البته در همين راستا نقد طرفداران روانشناسي سياسي بر هويت اجتماعي نيز بيان شده است.
در ادامه مطالب بر نگرشهاي نوين به هويت تاكيد شده است. بحث زبان و هويت و نقش بازيهاي زباني در شكلگيري و بازسازي هويت، بحث گفتمان و هويت منبعث از نظريات ميشل فوكوي فرانسوي، بحث چندفرهنگگرايي در مسائل هويتي و نظريات پستمدرنيسم در خصوص هويت در ذيل همين نگاه مورد توجه قرار گرفته است. توضيح مفهوم بحران هويت نيز قسمتي ديگر از مطالب اين فصل است كه نويسنده در ادامه مباحث كتاب از آن استفاده زيادي نموده است.
در خصوص انواع هويت، اين پژوهش به چهار نوع از هويت پرداخته است. هويت فرهنگي، هويت ديني، هويت ملي و هويت قومي اين چهار نوع از هويت هستند. سطوح تحليل در مسئله هويت و ضرورت رعايت آنها در مطالعات مربوط به هويت آخرين مطالب اين فصل است. سطوح تحليل هويت بر اساس تقسيمبندي سه سطحي خرد، مياني و كلان به هويت فردي، هويت اجتماعي و هويت ملي تقسيم شده است. البته به همين مناسبت بايد اشاره كرد كه سطح هويتي فراملي كه اكنون بخشهايي از جهان به سمت آن در حال حركت است، متاسفانه مورد اشاره قرار نگرفته است.
فصل سوم كتاب با عنوان «ملت، مليت و قوميت: مفاهيم و نظريهها» به مفاهيم و نظريههاي مربوط به ملت، مليت و قوميت ميپردازد. در اين فصل نيز ديدگاههاي گوناگون سنتي و مدرن درباره اين مفاهيم ارائه شده و مورد بحث و بررسي قرار گرفته است. به همين منظور ابتدا به بحث در خصوص ملت و تعاريف آن پرداخته شده است. سپس عناصر شكلدهنده ملت مورد اشاره قرار گرفتهاند. اين عناصر عبارتند از: سرزمين مشترك، نياي مشترك، تاريخ و سرنوشت مشترك، زبان مشترك، فرهنگ مشترك، دين مشترك، اراده جمعي داوطلبانه و ميراث سياسي مشترك يا همان دولت مشروع (صص 82-85).
در ادامه به توضيح مليگرايي يا ناسيوناليسم پرداخته شده است. تفاوت ميان ناسيوناليسم شرقي و غربي و همچنين ناسيوناليسم قومي و مدني از جمله مباحث اين قسمت است. ديدگاههاي گوناگون پيرامون مبناي پيدايش ملت و مليت از ديگر مباحث اين بخش است. در اين خصوص سه ديدگاه كهنگرايي/ازلي انگاري، نوگرايي/ ابزارگرايي و راهحل ميانه تشريح شده است. نظر نويسنده بر كاربرد بيشتر راهحلي بين دو ديدگاه نخست است. انتهاي مطالب فصل نيز به مباحث قوميت و تعاريف و شرح كوتاهي از آن اختصاص دارد.
فصل آخر بخش نخست كتاب با عنوان «هويت، ملت و مليت در ايران: كاربرد بحثهاي نظري» به بحث مهم كاربرد مفاهيم و نظريههاي مربوط به هويت، هويت ملي، ملت و مليت و قوميت در ايران اختصاص داده شده است. در اين فصل، با تكيه بر منابع گوناگون مربوط به بحثهاي هويت و مليت در ايران، به ويژه با مقايسه ايران با كشورهاي منطقه و فراتر از آن، و نيز بهرهگيري از نظريههاي مطرح شده در دو فصل پيش، جايگاه تاريخي پديدههايي چون ملت، مليت، هويت ملي و قوميت در ايران به بحث گذاشته شده است. در اين فصل مباحثي چون سطحبندي هويت در ايران، انواع گرايشهاي ملتگرايي و جايگاه هويت ديني، قومي و ملي در بحثهاي هويتي ايران مطرح شده است. مباحث اين فصل با اين سوال كه هويت ايراني پديدهاي ازلي است يا سازهاي اجتماعي؟، شروع شده و سپس به همزيستي هويتهاي فروملي با هويت ملي در ايران اشاره دارد. تاكيد اين قسمت بر هويتهاي ديني و هويت قومي است. جايگاه تاريخي اقوام ايراني با كشورهاي قومي ديگر نيز مقايسه شده است. به پديده قومگرايي در ايران نيز اشارههايي صورت گرفته است.
بحث مهم ديگر اين قسمت ناسيوناليسم در ايران است. مولف چهار نوع ناسيوناليسم را در ايران از هم تميز داده و به توضيح هركدام پرداخته است. اين موارد عبارتند از: ناسيوناليسم دولتي، ناسيوناليسم مردمي ليبرال، ناسيوناليسم راديكال در هر دو وجه باستانگرا و چپ، و ناسيوناليسم اسلامي.
در جمعبندي بخش نخست كتاب بايد گفت كه ايران، به عنوان يك جامعه تاريخي، فرهنگي و سياسي كهن برخلاف بسياري از كشورهاي نوپا، در زمره ملتهاي باستاني است كه در آن هويت ملي و مليت به مرور زمان به عنوان پديدهاي برساخته يا سازهاي اجتماعي شكل گرفته و استحكام يافته است. همچنين بايد تاكيد كرد كه مباحث مربوط به هويت در ايران، ضمن به كارگيري رعايت اصول سطح تحليل هويتي، بايد از مخدوش كردن هويتهاي اجتماعي، نظير هويت قومي با هويت ملي به عنوان فراگيرترين سطح و چتر مشترك هويتي درون مرزهاي سياسي كشور ايران پرهيز كرد.
بخش دوم كتاب با عنوان «ديدگاههاي گوناگون درباره هويت ملي در ايران» به بررسي، شرح، تجزيه و تحليل و نقد ديدگاههاي گوناگون در خصوص هويت ملي در ايران اختصاص دارد. اين بخش مشتمل بر چهار فصل است. فصل نخست آن با عنوان «ديدگاههاي سنتي به هويت ملي در ايران» به شرح و نقد ديدگاههاي سنتي درباره هويت ايراني اختصاص دارد. ديدگاههاي سنتي به هويت ايراني از اين لحاظ سنتي قلمداد شدهاند كه عمدتا بنيادهاي تاريخي و يا ايدئولوژيك و سياسي داشته و بر مباحث نظري مدرن تكيه چنداني ندارند(ص160).
در اين فصل پنج ديدگاه مورد بررسي قرار گرفته است. ديدگاه نخست، ديدگاه حسرتگرايانه معطوف به ايران باستان است. شايد بتوان گفت كه اوجگيري اين ديدگاه حاصل شكستهاي تحقيرآميز از روسيه تزاري و همچنين رفتار استعماري با ايران در سرتاسر قرن نوزدهم ميلادي و قرن بيستم قبل از وقوع انقلاب اسلامي باشد. ديدگاه دوم، ديدگاه دينمحور به هويت ايراني است. اين نظر، هويت ايراني را به درستي عجين شده با اسلام و سيستم حكومتي آن را در پيوند كامل با مذهب تشيع، به خصوص بعد از سلسله صفويه، ميداند.
ديدگاه سوم به هويت ايراني، ديدگاه چپگرايانه معطوف به مليتها و خلقهاي ايراني است كه بيشتر توسط روشنفكران متاثر از ماركسيسم تبليغ شده است. ديدگاه بعدي ديدگاه قوم محور به هويت ايراني است. اين ديدگاه در زمان فعاليتهاي استعماري در ايران تقويت شد. البته بعد از وقوع انقلاب اسلامي و به دليل ضعف حكومت مركزي نيز ميتوان شاهد گسترش اين ديدگاه در سالهاي اوليه بعد از انقلاب بود. ديدگاه آخر در اين خصوص ديدگاه توطئهنگر به هويت ايراني است. اين ديدگاه نه تنها ماهيت انكارگرايانه دارد و براي هويت و آگاهي ملي در ميان مردم ايران اصالتي قائل نشده و آن را پيامد سياستهاي قرن اخير و يا حداكثر نيمه دوم قرن نوزدهم ميداند.
فصل دوم بخش دوم يا به عبارت ديگر فصل ششم كتاب با عنوان «ديدگاههاي مدرن درباره هويت ايراني» دربرگيرنده نظرات مبتني بر انديشه مدرن در خصوص هويت ايراني است. اين ديدگاهها از آن لحاظ مدرن در نظر گرفته شدهاند كه اساس نگاه خود به هويت ايراني و ملت و مليت در ايران را در راستاي نظريههاي مدرن مربوط به هويت و مليت سازماندهي كردهاند.
درميان نظريههاي نوين علوم اجتماعي سه دسته از نظريهها بيشتر مورد استفاده مطالعهكنندگان يا پژوهشگران بحث هويت ايراني يا هويت ملي در ايران قرار ميگيرد. اين سه دسته نظريات عبارتند از: بحثهاي نظري نوين پيرامون مليت، ناسيوناليسم، هويت و قوميت؛ ديدگاههاي گوناگون پستمدرن؛ و نظريه جهاني شدن. در اين خصوص ديدگاههاي گلنر، آندرسون و هابسباوم عمدهترين تاثير را بر ديدگاههاي مدرن به هويت ايراني گذاشتهاند.
در اين قسمت ديدگاههاي مدرن به هويت ايراني به سه دسته تقسيم شدهاند. دسته نخست شامل ديدگاههاي انتقادي به هويت ملي در ايران است. دسته دوم ديدگاههاي انكارگرا در اين خصوص است. انكارگرايي خود به دو دسته انكارگرايي دينمحور و انكارگرايي قوممحور تقسيم شده است. دسته سومي كه نويسنده از آن نام ميبرد، نگاه شبه مدرن يا شبه انكارگراست(ص236).
فصل هفتم كتاب با عنوان «مشكلات نگرشهاي سنتي و مدرن به هويت ملي در ايران»، به نقد نظرات سنتي و مدرن درخصوص هويت ملي ايران پرداخته و مشكلات اصلي اين ديدگاهها را مورد بررسي قرار داده است. مشكلات عمده اين ديدگاهها در سه بخش مشكلات هستيشناسانه، مشكلات معرفتشناسانه و مشكلات روششناسانه مورد بحث قرار گرفته است. در اين راستا مثالهاي گوناگوني آورده شده و نويسنده سعي داشته با استفاده از موارد متعدد و بررسي مسائلي كه در برخي از فصول گذشته به آن اشاره شد، به توضيح بيشتر مطلب بپردازد. در يك جمعبندي از مشكلات مطرح شده در اين فصل ميتوان آنها را در سه دسته كلي مطرح كرد. دسته اول مشكلات مربوط به كاهشگري يا تقليلگرايي است كه در بسياري از تحليلهاي كنوني علوم اجتماعي معاصر وجود دارد. دسته دوم، تعميمگرايي جهانشمول پوزيتويستي است كه باعث شده تا سعي در جهت ارائه تحليلهاي قابل تعميم جهاني به تناقض دروني برخي ديدگاههاي موجود منجر شود. دسته سوم نيز تغيير سطح هويتي است كه سبب ميشود تا نتيجه ارائه شده، ارتباطي به متن تحليل و بررسي دقيق موضوع نداشته باشد.
فصل چهارم و به عبارت ديگر آخرين فصل بخش دوم كتاب با عنوان «رهيافت تاريخينگر: جامعهشناسي تاريخي هويت ملي ايراني» به ديدگاه تاريخينگر مبتني بر جامعهشناسي تاريخي ايران اختصاص يافته است. در اين فصل تلاش شده است تا با توجه به معرفتشناسي و روششناسي جامعهشناسي تاريخي، كه اهميت زمان و مكان و ويژگيهاي تاريخي هر مورد مطالعه را در تبيين مسائل آن مورد تاكيد قرار ميدهد، نوشتههاي آن گروه از پژوهشگراني را مورد بررسي قرار دهد، كه مسئله هويت و مليت را در بستر تحول تاريخي ايران و ويژگيهاي خاص زمان و مكان آن، به ويژه در يك نگاه مقايسهاي با ساير موارد، تبيين كردهاند. ديدگاه جامعهشناسي تاريخي به هويت ايراني ضمن در نظر گرفتن بحثهاي نظري مربوط به هويت و مليت، در پي آن است تا با شناخت دقيق جامعه ايران از راه منابع دست اول تاريخي، فرهنگي و پژوهشهاي ميداني و نه تكيه صرف بر نظريههاي موجود به عنوان اصل راهنما، مسئله هويت، مليت و هويت ملي در ايران را تبيين كند. نويسنده ضمن ارائه نمونه پژوهشهاي جامعهشناختي تاريخي نويسندگان ايراني و غيرايراني، برآن است كه اين ديدگاه بهتر از ديدگاههاي سنتي و مدرن قادر به تبيين هويت ملي در ايران ميباشد.
آخرين بخش كتاب با عنوان «چالشهاي فراروي هويت ملي ايراني و راه بازسازي آن» به اوضاع كنوني هويت ملي ايراني و چالشهاي فراروي آن و نيز بحث ضرورت بازسازي و روزآمدن كردن آن باتوجه به دگرگونيهاي گسترده دروني و بروني ميپردازد. اين بخش در سه فصل تنظيم شده است. در فصل اول بخش سوم يا فصل نهم كتاب با عنوان «چالشهاي فراروي هويت ملي ايراني»، چالشهاي فراروي هويت ايراني به بحث و بررسي گذاشته شده است. از ميان چالشهاي مختلف موجود، جهانيشدن و شتاب گسترده دگرگونيهاي سياسي، اجتماعي، فرهنگي و به ويژه ارتباطي آن، مهمترين چالش در نظر گرفته شده است. با اين همه و با وجود ديدگاه برخي پژوهشگران، اصولا جهانيشدن به عنوان يك فرآيند يا پروژه لزوما به از ميان رفتن اقتدار دولت، نابودي مليت و هويت ملي و در نهايت اولويت يافتن قوميت و هويتهاي ملي منجر نميشود. تضعيف يا تقويت هويت ملي و همبستگي ملي در عصر جهانيشدن بيشتر به انطباق گفتمان هويت ملي با دگرگونيها و نيازهاي نوين جامعه بشري بستگي دارد. در اين فصل ضمن بررسي چالش جهانيشدن، پيدايش نيازهاي نوين ناشي از دگرگونيهاي قرن بيستم، عمدهترين چالشهاي موجود روياروي هويت و همبستگي ملي ايران قملداد شده است. در اين ميان پنج نياز اساسي نيز به عنوان نيازهايي كه برآورده نشدن آنها فشار زيادي به جامعه وارد ميسازد، شناسايي شده است. اين نيازها عبارتند از: نياز به آزاديهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي؛ نياز به دسترسي برابر به فرصتها و امتيازات ملي؛ نياز به توزيع عادلانه ثروت بين مناطق گوناگون كشور؛ نياز به نبود تبعيض جنسيتي و برابري حقوق زن و مرد؛ و نياز اقليتها به برخورداري از حقوق و امتيازات برابر با ساير ايرانيان(صص 14-15). در حين همين مباحث ارتباط هركدام از اين نيازها با مسئله هويت ملي ايراني نيز بررسي ميشود.
فصل دهم كتاب با عنوان «بازسازي هويت ملي ايراني در عصر جهانيشدن؛ چارچوب نظري هويت ملي شهروندمحور» به بازسازي هويت ملي ايراني در عصر جهاني شدن ميپردازد و چارچوب نظري مناسب را براي هويت ملي شهروندمحور ارائه داده و راه تبديل چالشهاي فراروي هويت ملي را به فرصت از طريق بازسازي، روزآمدكردن و پوياسازي آن نشان ميدهد.در اين فصل كه به زعم نويسنده كتاب، مهمترين فصل آن و در واقع عمدهترين نوآوري صورتگرفته در رابطه با موضوع هويت ملي ايراني است(ص15)، سازوكار بازسازي هويت ملي ايراني و تبديل چالشها به فرصت به بحث گذاشته ميشود.
ديدگاههاي سنتي و مدرن به هويت ايراني گرچه مستقيم و غيرمستقيم نيازهاي نوين جامعه ايراني را به نوعي مدنظر دارند، اما در بررسي رابطه ميان هويت ملي و اين نيازها، يا صرفا به انتقاد از گفتمان هويت ملي بسنده ميكنند و يا اصولا به نفي و انكار آن پرداخته و به جاي آن بر گفتمانهاي فراملي و يا فروملي تاكيد ميكنند. به همين دليل است كه اين ديدگاهها قادر به بازسازي هويت ملي و پوياسازي آن در پرتو چالشها و نيازهاي نوين جامعه ايراني نيستند.
بيشتر اشكالشناسي صورت گرفته توسط مولف در خصوص مسائل موجود براي هويت ملي ايراني به بحث معرفتشناسي موجود در اين خصوص برميگردد. مولف اشاره دارد كه سه نوع از معرفتشناسي در اين حوزه مورد استفاده انديشمندان بوده است. اين سه دستگاه معرفتي عبارتند از: ابطالگرايي، كه برگرفته از آراي كارل پوپر است؛ تغيير پارادايمي، كه منبعث از آراي توماس كوهن ميباشد؛ و در نهايت برنامه پژوهشي لاكاتوش است. اين بحث بيشتر با علوم اجتماعي تطابق دارد زيرا معرفت در علوم اجتماعي نه به صورت كامل ابطال ميشود و نه به انقطاع و گسست مورد نظر توماس كوهن ميرسد. به همين جهت است كه توجه همزمان به تداوم و تحول نقطه قوت نظريه لاكاتوش محسوب ميشود.
فصل يازدهم كه آخرين فصل كتاب است با عنوان «معرفت شناسي بازسازي هويت ملي ايراني»، با بهرهگيري از نگرش معرفتشناسي برنامه پژوهشي به اين مسئله مهم ميپردازد كه هويت ملي ايراني به عنوان يك گفتمان و مجموعه علمي داراي يك محور اصلي و نظري متشكل از فرضيههاي بنيادين است كه مهمترين عناصر سازنده هويت ملي ايراني در طول تاريخ محسوب ميشوند. در ميان عناصر تشكيلدهنده محور اصلي هويت ايراني ميتوان به چهار عنصر مهم يعني سرزمين، تاريخ، ميراث سياسي (دولت) و ميراث فرهنگي (آيينها، زبان ملي و دين) اشاره كرد.
در انتها نيز مولف بر اساس نتايج مطالب ارائه شده در كتاب، راهحل نيازهاي اصلي جامعه امروز ايراني را ارائه هويتي ملي مبتني بر شهروندمحوري ميداند و در اين خصوص دلايلي متعددي را ذكر ميكند. دفاع از نظريه شهروندمحوري قسمت ديگري از فصل انتهايي كتاب است كه مولف به سبب اثبات ديدگاهش بر آن تاكيد دارد.
نقد و بررسي كتاب
كتاب «بنيادهاي هويت ملي ايراني» با توجه به موضوع مورد بحثش يعني هويت ملي در ايران از اهميت خاصي برخوردار است. چالشهاي متعدد درخصوص چگونگي شكلگيري هويت ايراني و عناصر اصلي سازنده ايران در سرتاسر قرن چهاردهم هجري شمسي مورد بحث انديشمندان علوم اجتماعي و علوم سياسي و همچنين حكومتها بوده است. بررسي علمي اين موضوع مهم باعث شده است تا كتاب اهميت خاصي يابد. نويسنده كتاب، دكتر حميد احمدي نيز با توجه به سوابق علمياش در خصوص موضوع كتاب و مقالاتي كه در اين خصوص منتشر ساخته بود، فردي مناسب براي اين منظور به شمار ميرود.
كتاب بر اساس پژوهشي كه به سفارش پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري انجام شده بود، تدوين شده است. اساس پژوهشمحور در بخشهاي مختلف كتاب خود را نشان ميدهد و بر قوام مطالب كتاب افزوده است.
خوشبختانه كتاب از ويرايشي مناسب بهرهمند بوده و اغلاط تايپي، املايي و انشايي در آن بسياري ناچيز است، به صورتي كه ميتوان از آن چشمپوشي كرد. اين امر نشاندهنده دقت مضاعف پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي در نشر آثارش ميباشد.
اما در خصوص مطالب كتاب بايد به چند نكته نيز اشاره كرد. نويسنده كتاب در فصل نخست، با بررسي پژوهشهاي صورتگرفته در علوم اجتماعي امروز ايران يكي از نقاط ضعف اساسي آنها را در پيروي و كپيبرداري نظري از دانشمندان غربي و تلاش براي پيادهسازي نظريات آنها در شرق ميداند اما در ادامه خود نيز به همين دام افتاده و با پيروي از نظريات غربي، نظريه جديد يا حتي اصلاحشدهاي را ارائه نميدهد.
متاسفانه به نظر ميرسد كه استفاده از نظريات غربي در فهم صحيح از جامعه امروز ايراني تاثير نادرست خود را داشته است. نويسنده كتاب در ايجاد هماهنگي ميان پايههاي هويت ملي در ايران و همچنين اهميت هركدام از عناصر سازنده هويت ايرانيان، نگاه مناسب و كافي به نقش دين ندارد و به نظر ميرسد بدون توجه به شرايط خاص جامعه ايران، همان نقشي را كه دين در بسياري از جوامع مدرن غربي بر عهده دارد در جامعه ايراني نيز با كمي اصلاح پذيرفته باشد. اين درحالي است كه اين دو نقش از اساس با هم متفاوت است.
مولف محترم كتاب با اينكه در مطالب كتاب به نقش نوع حكومت مستقر در تعيين هويت ملي اشاره دارد، اين نقش را در ايران و حكومت جمهوري اسلامي مورد توجه قرار نميدهد. برهمين اساس است كه اگر در تحليل صورت گرفته، به جاي حكومت ديني ايران، يك حكومت سكولار هم قرار داده شود، در تحليل تغييري صورت نميپذيرد. در صورتي كه نقش يك حكومت مشروع ديني در بازنمايي وضعيت هويت ملي و همچنين تعريف و ساخت مجدد آن در جامعه بسيار مهم است و نميتوان به هيچ صورتي از آن چشم پوشيد.
كتاب و احتمالا پژوهشي كه كتاب بر آن مبتني است، اگرچه داعيه ارائه راهحلهاي عملياتي و مناسب را براي حل برخي از چالشهاي موجود در هويت ملي ايراني دارد، اما در عمل چيزي ارائه نميدهد. نويسنده حتي در فصل دهم كه به نظرش به بررسي چالشها و ارائه راهحل اختصاص دارد، فقط يك بحث نظري صرف را ارائه ميدهد كه حتي در آن نوآوري نيز مشاهده نميگردد و صرفا بررسي آراء چند انديشمند غربي درخصوص فلسفه علم است. بايد توجه داشت كه مباحث مربوط به فلسفه علم بسيار مهم است ولي ارتباط مستقيمي با راهحلهاي كاربردي درخصوص چالشهاي هويت ملي ايراني پيدا نميكند.
در برخي مطالب كتاب نيز ناهماهنگي ديده ميشود. براي مثال نويسنده ذكر ميكند كه در اين خصوص دو دسته منبع داريم و سه دسته را ذكر ميكند (صفحات 14- 236) و مواردي از اين قبيل.
در نهايت بايد اين نكته ذكر شود كه عليرغم مسائل مطرح شده، صرف پرداختن به مسئله هويت ملي در ايران حائز اهميت است و اميد ميرود پژوهشكده مطالعات فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري با انتشار چنين كتابهايي به گسترش و غناي علمي در اين خصوص كمك شاياني نمايد.