|
جناب آقاي دكتر كريم مجتهدي استاد برجسته فلسفه كشور به عنوان سخنران ويژه در جشنواره بينالمللي فارابي به ايراد سخنان كوتاهي به شرح ذیل پرداخت.
بسمالله الرحمن الرحيم
خيلي خوشوقت هستم كه در اين جلسه حضور دارم و ميخواهم چند كلمهاي عرض كنم.
وقتي كه آقاي دكتر عليخاني از بنده دعوت كردند در اينجا سخنراني كوتاهي داشته باشم اولين عكسالعملم اين بود كه بنده شايق هستم ولي لايق نيستم، حالا كه در اين جلسه شركت كردم اين عدم لياقت خودم را بيشتر احساس ميكنم براي اينكه ابهت اين جلسه به هر ترتيب در بنده تأثير كرده و خودم را در آن حدي نميدانم كه در اينجا مطالب جزئي خودم را عرضه بدارم. با اينحال بنده كارم فلسفه است و معمولاً در مجامع و گروههاي فرهنگي ما تصور بر اين است كه فيلسوف فقط واضحات را توضيح ميدهد. همين نكته را بنده ميخواهم در اينجا براي خودم روشن كنم و ببينم منظور از اين توضيح واضحات چيست، اصلاً واضح به چه معناست و چه چيزي را ما واضح ميدانيم: گاهي آنچه را نميدانيم واضح ميدانيم، گاهي آنچه را كه ياد نگرفتهايم يا مطالعه نكردهايم و فقط از زندگي روزمره خودمان با آن آشنا شديم واضح ميدانيم و تمام نكته در اينجاست كه علم همين واضحات را كه براي همه ما مسلم است، زير سؤال ميبرد. پايم را ميكوبم به زمين ـ زمين محكم است علم به من ميگويد. رنگ سفيد اين ديوار را ميبينم ميگويم اينجا سفيد است علم به من ميگويد كه اين ديوار همة رنگها را جذب ميكند به جز سفيدي. معمولاً آنچه جستجو ميشود در وراي واضحات جستجو ميشود. اگر قرار بود كه بشر به آنچه واضح ميداند اكتفا بكند هيچ پيشرفتي نميكرد، آيندهاي برايش متصور نبود، گذشتة خودش را به فراموشي ميسپرد و تمام تفكر همين را جستجو ميكند فلسفه همين را ميخواهد بداند. فلسفه نميخواهد امكانات آتي بشر مقهور زمان حال و اكنون و اينجا بشود، ميخواهد نظر بلندتري داشته باشد، دور را ببيند بعد را مشاهده كند و آينده را ببيند. تفكر عميقاً آيندهساز است، همانطور كه علم عميقاً آيندهساز است. امر واضح دردي را دوا نميكند، براي همين است كه در سنت دكارت همين واضحات زير سؤال ميرود براي اينكه آنچه جستجو ميشود حقيقت باشد نه فقط آنچه كه ظاهراً واضح است. حقيقتجويي مطرح است نه تأييد واضحات.
در همين سرود ملي ما، ما را حقباوران مينامند همين الان دوباره شنيدم ما بنا به تعريف بايد حقباور باشيم و بزرگترين موهبتي كه خداوند به انسان داده همين حقيقتجويي انسان است؛ يعني اين بزرگترين موهبت است و اگر اين را از انسان سلب كنند انسان نميتواند ديگر در شأن انساني باقي بماند. اين حقيقتجويي با گفتن فرضِ بفرماييد نظرهاي شخصي و تعبيرات شخصي حاصل نميشود، يك تجسس طولاني ميخواهد، همكاري ميطلبد، همفكري ميخواهد، مشاوره ميخواهد، محاوره ميخواهد. اگر در سنتهاي فلسفي فرض كنيد در رسالههاي افلاطون اين همه سقراط با اين يا آن بحث ميكند از همان انگيزه حقيقتجويي ناشي ميشود. نميتوان حقيقتجويي را دستوري به كار ببريم و تعبدي بدانيم اينكه نميشود حقيقتجويي.
علوم در ايران بايد پيشرفت بكند ولي نه اينكه ما مرعوب بشويم و يا فقط لفظ آن را به كار ببريم بلكه عميقاً بايد درباره اين موضوع تأمل كرد. اين مسائل عميقتر از آن است كه فرض كنيد به طور اداري درباره آنها تصميم گرفته شود. در جنگ بينالمللي اول كلمانسو در فرانسه بيان كرد كه جنگ يك موضوع و يك مسئله بسيار جدي است و نميشود آن را به دست سربازان و امراي لشكر سپرد؛ يعني بايد درباره آن تأمل كرد. حالا همان را ميتوانيم اين طور بگوييم كه فرهنگ بسيار جديتر از آن است كه ما بتوانيم پشت يك ميز اداري راجع به آن تصميم بگيريم و توجه بكنيم و ادعا بكنيم و خيال بكنيم كه اينها همه بايد بپذيرند فرهنگ بايد زنده باشد، حي و حاضر باشد و اين شعف فرهنگجويي را از جوانان نبايد سلب كرد. چيزي كه ياد ميگيريم بر اساس اين يادگيري، شعفي در ما ايجاد ميشود، خوشحال ميشويم كه يك نكتهاي را فهميديم و اين را بايد در جوانها تشويق كرد. بايد قدرت يادگيري، قدرت فهم، قدرت فكر، قدرت تأمل و استقلال ذهني دانشگاهها را ترويج كرد.
بزرگترين فلاسفه خود ما كه فارابي نيز در صدر آنها قرار دارد و شايد بيشتر از او بايد از ابنسينا نام ببريم، در آن مثال انسان معلقاش استقلال انسان را، استقلال ذهن انسان را و استقلال عقل انسان را ميخواهد بيان كند. عقل در واقع توسع عقل است و عقلي كه توسعه پيدا نميكند عقل نيست. عقل موقعي ميتواند مطرح باشد كه توسعه پيدا كند ما صاحبنظر بشويم نه اينكه فقط نگاه كنيم. لفظ تئوريها در زبان يوناني يعني دقيقاً همان چيزي كه ما در فارسي و عربي ميگوييم نظر، نظر داشتن در اثر تمركز ذهن صاحبنظري بشويم و اين نظر اگر نباشد ادعاي عمليبودن فكر ادعاي بيجايي خواهد بود. نظر وقتي خوب مسئله تعريف ميكند من راهحلي براي عملم پيدا ميكنم. نظر را دست كم نگيريد عمل آني است نظر آتي است نظر وسعت ميدهد به حقيقت عمل و به واقعيت عمل. در هر صورت زياد از حد مصدع وقت شما نميشوم فقط نكتهاي را در انتهاي عرايضم عرض ميكنم. به نظر بنده فرهنگ و علم قابل تشبيه است به درخت نخل. اگر رأس درخت نخل را قطع كنيم برخلاف درختهاي ديگر هرگز رشد نميكند، ولي درخت ديگر را از هر جا قطع كنيم باز هم رشد ميكند. نخل اينطور نيست تا رأساش را قطع كنيم ريشه هم فاسد ميشود و ميميرد. فرهنگ شبيه نخل است اگر امكان رشد به رأساش داده نشود ديگر اميد زيادي به ريشهها نيست، ولي اگر رشدش در رأس بالنده، جوشان و واقعي باشد ريشه هم قدرت ميگيرد و پايدار ميماند. آن وقت يك دانش با ريشه و بومي قابل استفاده براي ما ايرانيها به وجود ميآيد. ما بر ميگرديم به سنتهاي خودمان زيرا نيازمند رشد هستيم و جوانهاي ما اگر بخواهند رشد بكنند بايد به ريشه توجه كنند، والله متأسفانه بايد عرض كنم ركود حاصل ميشود.
در هر صورت به همين عرايض كوتاه اكتفا ميكنم، اميدوارم كه در كشور ما كه براي همة ما عزيز است و در واقع عزيزترين چيزي است كه ما داريم، از قبيل سنتهاي فرهنگي، سنتهاي فكري، فلاسفه بزرگ از جمله فارابي اندك نبودند و در اين كشور ما بايد هميشه اميدوار باشيم، چون كه ما هميشه از ريشههايمان مطمئن هستيم. خيلي تشكر ميكنم.
والسلام
|