فارسی | English | العربی

ورود اعضای سایت

نام كاربری
كلمه عبور
 
        فراموشی كلمه عبور
        عضو جديد
 
نشریه |
  افضل بودن علوم انساني نسبت به ساير علوم / مهندس رحيم مشايي

جناب آقاي مهندس اسفنديار رحيم مشايي، رئيس محترم نهاد رياست جمهوري و رئيس دفتر رئيس جمهور، به عنوان نماينده رئيس جمهور در مراسم اهداي جوايز سومين دوره جشنواره بين المللي فارابي شركت نمودند و علاوه بر اهداء جوايز به برگزيدگان، به ايراد سخن نيز پرداختند كه مشروح آن در ذيل مي آيد.

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين

انه خير ناصر و معين اللهم عجل لوليک الفرج و العافيه والنصر واجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدين بين يديه والفائزين بلقائه الشريف

 بسيار خرسند هستم كه امروز در محفلي بسيار ارجمند، مهم و اثر‌گذار در محضر خانم‌ها و آقايان، اساتيد حوزه علوم انساني و اسلامي، انديشمندان، محققان، پژوهشگران حوزه و دانشگاه، دانش‌پژوهان و ارج‌گذاران به ساحت قدسي علم توفيق حضور دارم و دقايقي چند از باب تكريم و تعظيم تلاش‌ها و كوشش‌هاي به‌عمل‌آمده در حوزه تحقيقات علوم انساني و اسلامي مصدع هستم. ياد مي‌كنيم از بزرگ‌مرد تاريخ علم ايرانِ عزيز ما، حكيم ابونصر فارابي كه اين همايش و اين جشنواره با نام او تكريم و بزرگداشت ارزش‌مداران تاريخ را تعقيب مي‌كند. در ابعاد مختلف اين جشنواره و اين نشست بزرگ، مسئولان برگزاري و دوستان عزيزمان نكات متنوع و متكثري را بيان كردند. قصد بنده در اين تصديع كوتاه اين است كه در خصوص جايگاه علوم انساني نكاتي را محضر شما بزرگواران تقديم كنم.

همة حقيقت علوم انساني وامدار جايگاه رفيع و شايسته انسان است. اهميت علوم انساني از آن جهت است كه به مهمترين موضوع آفرينش يعني انسان ارتباط دارد. علوم انساني البته حوزه خيلي وسيع و گسترده‌اي است و از اين جهت شاخ و بال‌هاي فراوان دارد و هر روز كه بشر در پهنه اين جهان ابعاد جديدي را تجربه مي‌كند برگستره اين حوزه هم افزوده مي‌شود. نياز به استدلال ندارد كه علوم انساني نسبت به ساير علوم افضل است، به همين نسبت در اين علوم شاخه‌ها و حوزه‌هايي كه مستقيماً به ابعاد وجودي انسان مي‌پردازد افضليت دارد. علوم انساني با تبيين و تعيين جايگاه فاخر و شريف انسان، دامنه انتظارات از ظرفيت‌ها و منابع جهان و هستي را افزايش مي‌دهد. چگونگيِ زندگيِ انساني منوط، بدهكار و وامدار اين است كه از ظرفيت‌هاي طبيعي و منابع مختلف استفاده شود و با نوع نگاهي كه در علوم انساني ارائه مي‌شود ارتباط مستقيم دارد. بهره ما از عمر، بهره ما از جهان، بهره ما از زمين، بهره ما از آسمان، كم و كيف‌اش مرتبط است با تلقي كه از انسان ارائه مي‌شود. تاريخ فراز و فرود فراوان داشته است و دارد. فرازهاي تاريخ با فرازهاي هويت، شخصيت و اصالت انسان و فرود تاريخ هم به تلقي ناصحيح و انحطاط نگاه نسبت به انسان ارتباط دارد. هرگاه انديشه انسان‌گرا، كه توضيح خواهم داد، فرصت يافته است تا دقايق و ظرايف وجود انسان را تبيين و تفسير بكند و به اقتضاي آن انتظاراتي را در صحنه اقتصاد، سياست، امنيت و اجتماع به وجود آورد، راه براي تعالي باز مي‌شود و شده است. ولي آنگاه كه دامنه نگاه به انسان و افق تصوير و تبيين انسان تا مرز حيوانيت سقوط مي‌كند، راه براي پرواز بسته است و انسان ناچار است در قفسي كه براي او مي‌سازند زنداني بشود. از اين پس است كه شما در شرايط اول، جوشش چشمه‌هاي حكمت و فضيلت و رشد و تعالي را در همه حوزه‌ها اعم از نظري و عملي شاهديد و در صورت دوم توقف، خستگي، ماندگي، پس‌رفت و انحطاط را در جامعه بشري مشاهده مي‌كنيد. همه غوغايي كه در عالم است مربوط به انسان است و ما منهاي انسان موضوعي در دنيا نداريم كه محل بحث باشد. پيش از اين هم گفتم در رتبه وجودي، انسان محيط است و احاطه با خدا است. امكان دريافت حقيقت خدا براي انسان، محدود است به ميزان توانايي انسان. اين خيلي بديهي است و نياز به تفسير و تبيين ندارد. علما هم در جلسه حاضرند انديشمندان حاضرند هرجا سخن من ناصواب باشد تكليف است بر هر عالم و نكته‌دان و سخن‌سنجي، بلند شود و بگويد كه اين نكته اشتباه است بنده هم تسليم هستم؛ چون من شاگرد كوچك اين مكتبم و به اين شاگردي مفتخرم.

حقيقت خدا يك حقيقت بي‌انتهايي است كه انسان باشد يا نباشد آن هست. آنچه با آفرينش معنا پيدا مي‌كند اين است كه حقيقت وجود ذات اقدس الهي به واسطه كنكاش و تتبّع، تفكر و انديشه و تحليل انساني كشف و دريافت بشود و برنامه كمال هم همين است. بعضي مي‌پرسند كه خب يعني چه كه كمال است. عرض بنده اين است كه هرگاه دامنه فهم انسان از خدا ارتقاء بيابد انسان محاط در دامنه ظرفيت محاطي كه دارد پرواز مي‌كند تا به فهمي از خدا نائل مي‌شود (اهل انديشه هستند نياز به توضيح نيست) همان جايي كه ما براي فهم مي‌رويم آن فهمي كه به دست مي‌آيد ناشي از رفتن ما به آن جايگاه است، ناشي از رفتن ما به آن رتبه از وجود است. اين خودش يعني دامنه وجود انسان. خدا بي‌نهايت است محيط است، انسان هم بي‌نهايت است. جهان هم بي‌نهايت است حتي جهان مادي. ايكس(X) و ايگرگ(Y) و ضد(z) بي‌نهايت است. از هر سويي كه برويد پاياني وجود ندارد.اما توجه داشته باشيد كه اين بي‌نهايت محاط (يعني جهان مادي را عرض مي‌كنم) در برابر انسان و انسان در برابر خدا هر سه بي‌نهايت‌اند و از بي‌نهايت سخن گفتن عيب و ايرادي ندارد. انسان تا مرتبه خدايي حركت مي‌كند. شما ممكن است بگوييد فايدة اين بحث چيست؟ عرض بنده اين است كه نكته مهمي است. علوم انساني هم بايد اين مبنا را مورد توجه قرار بدهد.

نخست اينكه انسان كيست؟ در مورد انسان حرف‌هاي مختلفي زده شده است و تعاريف فراواني گفته شده است، اما آن تعاريف هر كدام ناظر به يك بُعد از ظرفيت وجودي انسان است. يكي گفت انسان حيواني ناطق است، آن ديگري گفت حيواني متعصب است، برخي گفتند كه فكر مي‌كند، تصميم مي‌گيرد و اراده دارد و هر كدام بخشي از وجود انسان را گفتند، ولي اگر خوب نگاه كنيم به همه اين تعاريف مي‌بينيم كه انسان تلاش دارد خودش را از مقام حيواني بالاتر بكشد اگر چه حيوان به نظر مي‌رسد.

شما انديشمندان ايراني با نگاه اسلامي، مي‌دانيد كه اين بدترين و نازل‌ترين نوع نگاه به انسان است. چون انسان را در پايين‌ترين سطح بررسي مي‌كند تا ببيند كجا از حيوان جدا مي‌شود، در حالي‌كه وقتي وارد ادبيات انساني قرآن و مكتب اهل‌بيت مي‌شويم اين معنا وجود ندارد. آنجا تأكيد بر آن است كه بايد از فصل مشترك بالايي سخن بگوييم، فصل مشترك بالايي كجاست؟ خدا اين محدوده انسان است از حيوان تا خدا .

مي‌شود از فصل مشترك پاييني براي تبيين، تحليل و تصوير انسان استفاده كرد. عرض بنده اين است كه اين بدترين و ضعيف‌ترين نوع پرداختن به انسان است، براي اينكه فصل بالاي مشترك انسان، افق باز سمت بالاي انسان، خداست. حالا الان نه نيازي است همه اهل فضل‌اند و نه فرصتي هست كه من مصاديق اين نگاه را در قالب قرآن و در قالب روايات عرض كنم، نه نياز هست و نه فرصت ولي تنها اشاره‌اي خواهم داشت. يادمان باشد كه جهان با همه ابعاد خودش كه لايتناهي در هر بُعد است سطح وجودي و رتبه وجودي‌اي پايين‌تر از انسان دارد، انسان بالاتر است. تسخير آسمان و زمين كه در قرآن آمده يا در روايات مكرر از آن سخن رفته است، در واقع يك انشاء اعتباري نيست بلكه يك انشاء وجودي است، معنايش چيست؟ معنايش اين است كه اين تسخير همه آسمان‌ها و زمين براي انسان، ذاتاً اتفاق مي‌افتد، منطق ذاتي حكم مي‌كند. اين يك ضرورت فلسفي است و غير از اين امكان ندارد. نمي‌شود كه آسمان و زمين مسخر انسان نباشد. اگر نيك بنگري احتياج به استدلال نداري كه اين جهان مسخر انسان اعتباري ندارد، جنبه وجودي دارد و در مي‌يابي اثبات فلسفي آن آسان است، درمي‌يابي كه جهان با همه عظمت‌اش براي موجوديت‌اش به انسان وابسته است، نه اينكه خدا اين انسان را دوست داشت حالا جهان را براي او خلق كرده است اين گونه نيست، جهان براي آنكه باشد بايد انسان باشد. فهم اين، لازمه‌اش درك درست از انسان است. من يك مثال بزنم يك حوضچة كوچكي را فرض كنيد كه ماهي‌ها در آن زندگي مي‌كنند اگر يك انساني داخل اين حوض برود هميشه از قوزك پا تا سر زانوش در آب مي‌ماند. دريافت ماهي‌هاي حوض از اين آدم هميشه همين قوزك تا زانو بوده است وقتي با هم گفتگو مي‌كنند كه اين چيست؟ كيست؟ مي‌گويند اين انسان است خوب انسان چيست و چه تصوري از انسان دارند؟ همين تصورشان از قوزك تا زانو است در حالي‌كه حقيقت آدمي اصلاً از قوزك تا زانو نيست، بلكه اجزا آدمي هم اگر حساب بكنيم از قوزك تا زانو اجزاء مهمِ هويت‌بخش انسان در اين جهان مادي هم نيست. حالا يك كمي ذهن‌ها را تيز كنيم، قدري از ابزار انديشه استفاده بكنيم ممكن است همه موجودات عالم همين تصور را نسبت به انسان داشته باشند. 40/1متر، بالغ را مي‌گويم- 60/1متر، 80/1 متر، 2متر، 10/2متر، 20/2متر چه تصوري است. 75 كيلو، 100 كيلو، 60 كيلو چه ابعادي دارد؟ چه هست؟ عيناً ممكن است همان تصور ماهي نسبت به انسان باشد. قد انسان در اين عالم60/1متر ديده مي‌شود، اما همه بلنداي وجود انسان اين نيست. اگر اين گونه فكر نكنيم اين حديث از علي(ع) را چگونه مي‌فهميم كه فرمود: اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوى العالم الأكبر؛ چطور بايد بفهميم جسم كوچكي نيستيم مپندار بلكه عالم بزرگ‌تري در تو نهاده شده است. خوب معنايش اين است كه انسان محيط است بر جهاني كه در درون آن گذاشته شده است، خوب اين حديث خيلي روشن است و ترجمه ساده آن است. ما اگر همه ابعاد وجود انسان را در نيابيم نمي‌توانيم اين مفاهيم را درك كنيم.

قلب حقيقت وجود انساني است، حالا راجع به قلب چه داريم القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غير الله (امام صادق(ع)/ بحارالانوار ج67) خدا مي‌تواند در قلب انسان باشد. همه گرفتاري تاريخ گذشته، امروز و آينده انسان ناشي از همين تعريف و تصويري است كه از انسان ارائه مي‌شود. علوم انساني كارش چيست؟ افضل علوم انساني، حوزه‌هايي است كه كليت و تماميت و حقيقت وجود انسان را تبيين مي‌كند. تفكيك فلسفه از عرفان آن هم فلسفه و عرفاني كه نه فقط منفك‌اند بلكه در مقابل هم ايستاده‌اند، نشانه بارز و آشكار خطا در تفسير انسان است. عرفان چيست؟ فلسفه چه هست؟ اگر بنا باشد كه حقيقت انسان را تفسير بكنند فلسفه از عرفان نمي‌تواند جدا باشد، امكان جدايي‌شان نيست، ولي در تاريخ فراوان اتفاق افتاده است همين الان هم هست. برخي در بعضي جاها حرف‌هاي مرا شنيدند و گفته‌اند فلاني تفكر اومانيستي دارد. اومانيسم دو تا معنا دارد كه لازم است يك گريزي به مسئله بزنيم.

اومانيسم يك بعدش اين است كه مي‌گويد محور، انسان است، موضوع، انسان است و اين كاملاً درست است. چالش ما با اومانيسم بر سر اين نيست. ولي درباره كيستي انسان نمي‌تواند صحبت كند. ممكن است از انسان يك موجود كوچك پرتاب‌شدة منفكِ منفصلِ متّحير در تابلوي او نباشد، ولي واقعيت‌اش را که مطالعه مي‌كنيد همين است انسانِ اومانيستي، انسان متحير و سرگشته‌اي است كه پدرش معلوم نيست، يعني آفريدگارش معلوم نيست پايان‌اش معلوم نيست كسي كه اول و انتهايش معلوم نيست مبدأ و مقصد ندارد كي مسير دارد؟! بالطبع مسير هم ندارد و نمي‌تواند داشته باشد. انسان غربي اين انسان است. ما با اين مخالفيم. اما اينكه انسان نفر اول، شاگرد اول، عنصر اول در عالم باشد اين عين اسلام و حقيقت است. ما با اين مخالف نيستيم ما برتر از انسان در عالم نداريم. انسان اشرف مخلوقات است يعني نسبت به جميع مخلوقات مشرف است بايد مشرف را بفهميم. حالا اينها را ما كه نمي‌توانيم برويم در خيابان بگوييم بايد در چنين جلسه‌اي مطرح كنيم. انسان مشرف است ولي نسبت به خدا مشرف نيست، نسبت به همه مخلوقات ديگر مشرف است. اشرف بودن هم معنايش اين است و همين فضل مي‌آورد آن علم كه حجاب است چه علمي است؟ علمي كه انسان را بزرگ بكند كه حجاب نيست علمي كه انسان را كوچك مي‌كند حجاب است. حالا كسي بگويد علم چگونه انسان را كوچك مي‌كند؟! خيلي خوب، خيلي فني، انسان را كوچك مي‌كند. خيلي راحت، كافي است يك نفر بيايد يك سند بگذارد جلوي شما شش دانگ چقدر؟ 100 هزار مترمربع در شمال تهران مثلاً‌ در الهيه. اين خيلي عالي است. اما اگر همين امر غافل بكند محقق را، كه دنبال ارث و ميراث خودش مي‌گشته، اين حجاب است. اين پايين‌ترين سطح زندگي در عالم است و منحصر كردن انسان به پايين‌ترين سطح زندگي در عالم بزرگ‌ترين انحرافي است كه پديد مي‌آيد. اومانيسم غربي مشكل‌اش اين است. مشكلش انسان‌گرايي نيست آن ادعاي زيبايي است كه دارد، اما انسان‌گرا نيست يك چيز ديگري را تعريف كرده و انسان را در آنجا بند كرده است. علوم انساني چطور مي‌شود براي جامعه ما يك علوم ترجمه‌اي وارداتي بشود.

ذات نايافته از هستي‌بخش / کي تواند که شود هستي بخش (جامي)

غرب كي مي‌تواند راهبري انساني شرق را داشته باشد. در حالي‌كه تمدن‌اش را از شرق به وام دريافت كرده است، اصلاً امكان ندارد.

دوستان عزيز، هيچ كاري بزرگ‌تر از تكريم انسان وجود ندارد، تعظيم و تكريم خدا هم جز از طريق تعظيم و تكريم انسان شدني نيست؛ علوم انساني چه كار مي‌خواهد بكند؟ بزرگ‌ترين تكليف را دارد. يك نكته‌اي هم مي‌خواهم عرض بكنم و آن دريافت انسان از خداست. دريافت ما از خدا، دو سويه است: اولش همان معناي ابتدايي اوليه است كه مي‌گويد اگر مي‌خواهي به خدا برسي از همة آيات و نشانه‌هاي خدا در زمين و در آسمان بايد بهره ببري، همه اينها خط مي‌دهند، چشمك مي‌زنند، علامت و راهنما هستند. تابلو‌اند ولي تابلوها همه يكسان راهبري نمي‌كنند و قدرت راهبري تابلوها و نشانه‌ها يكسان نيست.

سخن اين است كه بزرگ‌ترين و مهم‌ترين نشانه‌اي كه انسان را به خدا مي‌رساند چيست؟ عرض بنده اين است انسان. هيچ نشانه‌اي بزرگ‌تر از انسان براي رسيدن به خدا وجود ندارد. ضمن آنكه اگر انسان شناخته نشود بقيه هم تضميني براي شناخت‌شان نيست «وَكَأَيِّن مِّن آيَهٍ فِي السَّمَواتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا و َهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ»(يوسف/105) اعراض مي‌كند چرا؟ چون موضوع اصلي اين است الان در محافل، اين موقع چه كار كنيم مقصدي وجود ندارد «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» (بحارالانوار, ج 2) من قبول دارم اين يك طرفه نيست از آن سو هم بايد بخوانيم. هركس خود را شناخت خدايش را شناخته است. خودمان را هم اگر بشناسيم بايد خدا را هم بشناسيم. يعني بدون شناختِ خدا، خود شناخته نمي‌شود، فراموش مي‌شود و ماجراي غرب همين است. «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»(حشر/19) خدا آنها را از ياد خودشان برد چون خودشان را فراموش كردند. آيه ديگري داريم كه هركسي خدا را فراموش كند خدا هم او را فراموش مي‌كند اما اينها يك تفسير زيبا از آن آيه است كه اگر خدا را فراموش كردي خدا خودت را از ياد خودت مي‌برد. يعني مثل فردي مي‌شوي كه به قول مولوي شب‌ها مي‌رفت خانه مي‌ساخت منتها چون آدرس‌اش غلط بود در زمين همسايه خانه مي‌ساخت. پس از اتمام خانه،‌ معلوم شد در زمين ديگري خانه‌اي براي خود ساخته است. چالش امروز بشر اين است انسان تعريف‌اش روشن نيست. آن آدمي كه با تبختر يا با افتخار اعلام مي‌كند كه پايان بشر و تاريخ ليبرال دموكراسي غربي است، عجيب است، يك غول را مي‌‌خواهد در قفس يك بلبل زنداني كند چاره‌اش چيست؟ ناچار است يك غول بزرگ (هيكل)، را كوچك‌اش بكند تا در آن جا دهد «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ» (زخرف/54) آدم بزرگ تسليم نمي‌شود، آدم بزرگ به بزرگي مي‌انديشد، به خدا مي‌انديشد، آدم كوچك به خدا نمي‌انديشد، خداي آدم كوچك نمي‌تواند بزرگ باشد امكان ندارد جا ندارد.

وضعيت جهان امروز، بحث پاياني بنده است. جهان امروز در مسير شناخت انسان پس از سكندري‌هاي فراوان انگشت حيرت به دندان گزيده و تسليم شده است و راه آينده‌اش روشن نيست. ملاحظه مي‌كنيد اقتصاد جهاني دچار بحران است، ولي اين بحران ريشه در اقتصاد ندارد. مي‌بينيد انسان جهاني شده ديگر قادر نيست امنيت را برقرار كند وضعيت مسائل اجتماعي و سياسي نيز همين است. براي اينكه حكايت غربي‌ها مثل اين است كه مي‌خواستند از يك اقيانوس يك حوضچه درست كنند. گفتند اين حوضچه مثلاً‌ يك ارتفاعي دارد ابعادش را زياد كردند حوض استخر شد و در نهايت از يك حوضچه خواستند دريا بسازند، غافل از اينكه هر قدر ابعاد را بزرگ‌تر كنند از ارتفاع كم مي‌شود، به تدريج آن‌قدر كم شد كه حوضچه هم ريخت. دنياي امروز به دليل تعريف ناصواب و غلط از انسان و محصوركردن و محدود نمودن آن، دامنه وجودي انسان را به پايين‌ترين سطح ممكن رسانده است. در حالي‌كه همه عالم جامعه غربي و جهاني نيست. انسان خودش توسعه پيدا مي‌كند خودش ماجراها را در مي‌يابد و همين انسان است كه يواش يواش جامعه جهاني را مي‌پذيرد، نظام واحد را مي‌پذيرد؛ چيزي كه صد سال پيش اصلاً معنا نداشت. اين دارد كار خودش را مي‌كند اين دارد به بن‌بست مي‌رسد ما در نفي يك جهالت، يك خطا، يك انحراف داريم يك امر مبارك را اثبات‌اش را مي‌بينيم مشاهده مي‌كنيم و ترجمه مي‌كنيم و حس مي‌كنيم. امروز خلأ بزرگ جهان اين است. چرا بايد جايزه اول نادر باشد، بپذيريم كه در حوزه علوم انساني متناسب با جايگاه بلند جامعه ايراني پيش از اسلام، با جايگاه بلند ايراني كه اسلام را از نظر فهم در اوج قرار داد و امكان بروز و شكل‌گيري تمدن اسلامي و مدنيت اسلامي را فراهم کرد يك ملت بيشتر نبود در برابر ده‌ها ملت اما بيش از همه در اين كار سهم داشت و امروز كه ارتباطات ما را جهاني كرده نام ايران در دنيا طنين‌انداز است. از اين پشتوانه عظيم فرهنگي انتظار مي‌رود. سهم ما در توليد علم در حوزه علوم انساني و نظريه‌پردازي بسيار بسيار نازل و كم است و اين ظلم است به ايران، اين ظلم است به اسلام، اين ظلم است به حوزه‌هاي علميه، اين ظلم است به دانشگاه‌ها، اين ظلم است به دولت، اين ظلم است به نظام جمهوري اسلامي، اين ظلم است به نظام ولايت كه اصلاً مبنايش اين است، ولي متأسفانه اين ظلم جاري است. دولت مسئول است و بايد ظرفيت‌هاي اين بخش و تشويق‌ها و محرك‌هاي اين بخش را بالا ببرد و جامعه هم بايد ظرفيت لازم را داشته باشد. اجازه بدهيم كه انديشه‌ها فرصت ظهور داشته باشد، با ترس بيشترين صدمه را حوزه علوم انساني مي‌بيند. چون در نظام فيزيك ديگران را مي‌ترسانند خودشان مي‌روند جلو. نسل سوم و چهارم و پنجم بمب هسته‌اي را مي‌سازند به ما مي‌گويند «سانتريفيوژ» كه شبيه اسباب‌بازي است!

نسبت به آن چند تاي اول مي‌گويند شما نداشته باشيد مي‌ترسانند جلويش را مي‌گيرند ولي خودشان مي‌روند ولي اين حوزه هيچ كسي نمي‌رود اصلاً همه سرمايه‌ها براي اين است كه هيچ كسي نرود و نبيند جامعه ما بايد جامعه گشاده‌اي باشد. ما سرزمين فكر و انديشه هستيم. خداوند وكيل نمي‌خواهد، امروز انسان بيش از همة تاريخ خدا را مي‌فهمد و بيش از هميشه مي‌تواند با خدا ارتباط برقرار كند، اما واقعاً مسير كجاست؟ عرفان است، فلسفه است، چيست؟ چون من راجع به اينها كار كردم فكر كردم و نظر دارم راجع به عرفان، راجع به فلسفه و راجع به آينده انسان و انسان كامل نظر دارم. مسير چيست تا انسان كامل؟ ما منتظر انسان كامليم، او منتظر ماست. اين را بايد حل‌ كنيم بدانيم كه انسان كامل وقتي مي‌خواهد كه جامعه او حداقلِ كمالش را داشته باشد و يك نظام واحد جهان داشته باشد، چون علت غيبتِ او نبود جامعه‌اي است كه او بايد مديريت بكند غيبت اصلاً فلسفه‌اش هم همين است. ما اگر امام سيزدهم هم داشتيم دوازدهم هم مي‌آمد شهيدش مي‌كردند امام چهاردهم هم داشتيم سيزدهم مي‌آمد. و اگر هزار امام داشتيم نهصد نود و نه تن آمده بودند. دوازده تا امام بيشتر نيست حالاچرا دوازده تا بيشتر نبود؟ خب من نمي‌دانم چه كسي مي‌داند؟ حالا سيزده تا هم بود همين بحث بود.

امام دوازدهم هست جامعه‌اش نيامده آن نمي‌تواند مديريت بكند جامعه‌اي نيست كه مديريت بكند چرا نيست بر‌مي‌گرديم به گذشته خسارت‌هاي تاريخي كه بشر به خودش زده است امام در كودكي امام است در جواني شهيد است اين خواسته الهي است اين دروغ است اين چه موقع خواستة الهي است پيامبران با او چه كار كردند ائمه با آنها چه كار كردند اجازه ندادند كه جامعه پخته شود. امام دوازدهم امام جامعه جهاني است تا جامعه جهاني نشود امام نمي‌آيد و نمي‌تواند بيايد، چون كاري ندارد و جواب نمي‌دهد. او مي‌خواهد حرف‌هاي بزرگي بزند كه بشر در طول تاريخ نتوانست آنها را درك كند. بشر سؤال دارد و كسي به سؤالاتش جواب نداده است شما چه وقت مي‌توانيد فلسفه را در كلاس اول دبستان تدريس كنيد. نمي‌شود معادله شرودينگر را در سال اول راهنمايي و دبيرستان تدريس كرد. من اميدوارم كه در نظام جمهوري اسلامي با همكاري حوزه و دانشگاه و با يك نگاه درخشان به انسان و به مسير آينده انسان بيشترين سرمايه در اين بخش صرف شود. افرادي كه در فيزيك يا در شيمي يا در ساير علوم مي‌خواهند كارهاي بزرگي انجام دهند قبل از هر چيز بايد بدانند بزرگ هستند و گرنه مورد استفاده افراد ديگر قرار مي‌گيرند. ديديد در اين چند سال ايستاديم گفتيم مي‌توانيم و مي‌شود كارهاي

بزرگ كرد، شرايط عوض شد. امروز اين فرصت بزرگي است در اختيار انديشمندان جامعه ايران در سطح ملي و در سطح بين‌الملل.

امروز اگر ايران عزيز اسلامي ما يك كار بزرگ در بخش صنعت انجام بدهد، هم در داخل مردم و هم در بيرون باور مي‌كنند و اين دستاوردي است كه قابل قيمت‌گذاري نيست.

بعضي وقت‌ها صد سال، دويست سال، سيصد سال زمان مي‌خواهد چنين شرايطي در كشور پديد بيايد. اين شرايط اكنون به لطف خدا پديد آمده و الان وقتي است كه ما در عرصه علوم انساني نظريات بلند خويش را بگوييم. امروز در جهان در حوزه اقتصاد و در ساير حوزه‌هاي مختلف علوم انساني بايد نظرات انديشمندان اسلامي مورد بحث قرار گيرد كه البته اين تكليف ايراني‌ها هم هست.

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته




 

۰۷ مرداد ۱۳۸۹


ارسال به دوستان l

پرش به بالا

l  چاپ صفحه


Copyright By F.A All rightes Reserved

 

طراحی و برنامه نویسی ::: شرکت راوک نگار پارس www.ravaknegar.net